وروزنامه ها
با تیتری درشت
خبر از فاجعه ای بزرگ خواهند داد
من اما گمانم
تنها به چشم های تو
ولب های زلزله خیز خودم
قد خواهد داد
راستی
کدام گسل چشم های تو را اینچنین عمیق کرده است؟
شعر و ادبیات
وروزنامه ها
با تیتری درشت
خبر از فاجعه ای بزرگ خواهند داد
من اما گمانم
تنها به چشم های تو
ولب های زلزله خیز خودم
قد خواهد داد
راستی
کدام گسل چشم های تو را اینچنین عمیق کرده است؟
توی خیابان
روی سنگفرش
لای جنازه ها،
مردی ایستاده است که فکر می کند به چیزی در جایی
گلوله ای در سینه ی برادرش شاید!
ماه آسمان را گم خواهد کرد،
دست های تو دست های مرا!
باید فکری کرد!
مردم لای دیوارها گندم انباشته اند
تو لای موهایت آفتاب را،
حالا آفتاب گردان ها هر طرف که بتابند...
خدا بود
و یک مشت استخوان که مال هیچ کس نبود...
بادهایی که احاطه کرده اند
شمال را.
جنوب را!
مردها از هر طرف آمدند و صدای استخوان ها توی فنجان ها پیچید.
پدرها از دردهاشان گفتند
ومخاطبان اصلی جز یک مشت استخوان نبودند.
حالا وقتش رسیده بوزند
بادهایی که احاطه کردده اند شرق را
غرب را...
وقتی که ایستاده بودی رو در رو با هیکل
دست ها توی جیبها قفل شده بودند
اماخون بود که از رگهایت بالا می زد.
حالا وقتش رسیده که اژدهاشوند
دست هایی که توی آستین پرورانده بودیشان.
مرگ از آستینت بالا خواهد گرفت
وخون...
که شیب می گیرد وقتی مارهاتشنه شوند
وگلوی تو از عمیق ترین آب های جهان حاکی باشد.
باید پی می بردم
سرفه ها توی دلت را خالی کرده اند
وگرنه مرگ
نادیده می گرفت چشم های تو را مثل هزار تا پرستار!
این قدر پا پیچ بابایی نشو
دخترم یعنی چه هر دم بی هوا
این همه مهمان زن دایی نشو
بچه ها در کوچه چشمت می زنند
شوخ و شیرین و مربایی نشو
هر سوالی داشتی از من بپرس
ساده در گیر معمایی نشو
دست هرکس لقمه نانی می رسد
بچه جان مغرور دارایی نشو
حرف هایی ساده تحویلم بده
من نمی خواهم اهورایی نشو
باروت ها خیسند!
عروسک ها سنگین شده اند،
باران که می آید
سربازها عروسک های سنگین شده را حمل میکنند!
که تو باید مرده باشی و هفت کفن پوسانده،
من اما پشت سرت ایستاده بودم
و از قدم هایی که بر می داشتی پی بردم
سال ها بعد مردی که نامش را نمی دانم از تو خواهد گفت.
قانون می گفت:
پشت سر مرده حرف نباید زد
من تنها پشت سرت دست تکان دادم
همان دست هایی که حالا دو تا پرچم نیم سوخته هند
و هیچ قانونی آن ها را به رسمیت نمی شناسد
و پاهایم
هی بر می گردد
به جایی دور تر از این دنیا،
مادرم سیب را نیم خورده رها می کند
من عریان می شوم
از بلوغ خویش می ترسم
از نامی که بر من نهاده اند
دستانم را باد برده است
در هر صفحه ای زنده بگوریم انگشت می خورد.