تبليغاتX
روزنوشت های من

روزنوشت های من

شعر و ادبیات

باد    باد بادکم را خواهد برد

وروزنامه ها

با تیتری درشت

خبر از فاجعه ای بزرگ خواهند داد

من اما گمانم

تنها به چشم های تو

ولب های زلزله خیز خودم

 قد خواهد داد

راستی

 کدام گسل چشم های تو را اینچنین عمیق کرده است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 10:32  توسط وکیلی  | 

شب،

توی خیابان

روی سنگفرش

لای جنازه ها،

مردی ایستاده است که فکر می کند به چیزی در جایی

 گلوله ای در سینه ی برادرش شاید!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 10:8  توسط وکیلی  | 

از چینش ستاره ها بر می آید:

ماه آسمان را گم خواهد کرد،

دست های تو دست های مرا!

باید فکری کرد!

مردم لای دیوارها گندم انباشته اند

تو لای موهایت آفتاب را،

حالا آفتاب گردان ها هر طرف که بتابند...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 11:40  توسط وکیلی  | 

من بودم

خدا بود

و یک مشت استخوان که مال هیچ کس نبود...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 11:35  توسط وکیلی  | 

حالا وقتش رسیده بوزند

بادهایی که احاطه کرده اند

شمال را.

            جنوب را!

مردها از هر طرف آمدند  و صدای استخوان ها توی فنجان ها پیچید.

پدرها از دردهاشان گفتند

ومخاطبان اصلی جز یک مشت استخوان نبودند.

حالا وقتش رسیده بوزند 

بادهایی که احاطه کردده اند شرق را

                                                 غرب را...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 10:37  توسط وکیلی  | 

.................................

وقتی که ایستاده بودی رو در رو با هیکل

دست ها توی جیبها قفل شده بودند

اماخون بود که از رگهایت بالا می زد.

حالا وقتش رسیده که اژدهاشوند

دست هایی که توی آستین پرورانده بودیشان.

مرگ از آستینت بالا خواهد گرفت

وخون...

که شیب می گیرد وقتی مارهاتشنه شوند

وگلوی تو از عمیق ترین آب های جهان حاکی باشد.

باید پی می بردم

سرفه ها توی دلت را خالی کرده اند

وگرنه مرگ

نادیده می گرفت چشم های تو را مثل هزار تا پرستار!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:37  توسط وکیلی  | 

دخترم در کوچه تنهایی نشو

این قدر پا پیچ بابایی نشو

دخترم یعنی چه هر دم بی هوا

این همه مهمان زن دایی نشو

بچه ها در کوچه چشمت می زنند

شوخ و شیرین و مربایی نشو

هر سوالی داشتی از من بپرس

ساده در گیر معمایی نشو

دست هرکس لقمه نانی می رسد

بچه جان مغرور دارایی نشو

حرف هایی ساده تحویلم بده

من نمی خواهم اهورایی نشو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:3  توسط وکیلی  | 

 

باروت ها خیسند!

عروسک ها سنگین شده اند،

باران که می آید

سربازها عروسک های سنگین شده را حمل میکنند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:44  توسط وکیلی  | 

آن وقت ها قانون این طور می گفت

که تو باید مرده باشی و هفت کفن پوسانده،

من اما پشت سرت ایستاده بودم

و از قدم هایی که بر می داشتی پی بردم

سال ها بعد مردی که نامش را نمی دانم از تو خواهد گفت.

قانون می گفت:

پشت سر مرده حرف نباید زد

من تنها پشت سرت دست تکان دادم

همان دست هایی که حالا دو تا پرچم نیم سوخته هند

و هیچ قانونی آن ها را به رسمیت نمی شناسد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:38  توسط وکیلی  | 

دستانم را باد برده است به سمتی که نمی شناسم

و پاهایم

هی بر می گردد

به جایی دور تر از این دنیا،

مادرم سیب را نیم خورده رها می کند

من عریان می شوم

از بلوغ خویش می ترسم

از نامی که بر من نهاده اند

دستانم را باد برده است

در هر صفحه ای زنده بگوریم انگشت می خورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:45  توسط وکیلی  |